love
نیست واسه همکلاسی هامه برای من میگن من مینویسم داخل کاغذ بعدم میام خونه و مینویسم اینجا وگرنه عمرا داستان خودمو اینجا بنویسم من خر کنم خودم که خر نیستم اره دیگه کم کم رابطم با محمد خوب شد و با هم می رفتیم بیرون محمد کارش تهران بود تا این مدت هم به خاطر من مونده بود....چند روز بعد وقتی با هم رفته بودیم بیرون بهم گفت فردا می خوام برم تهران خب ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم از تو جیبش یه عطر اورد بیرون داد بهم برای اولین بار که نه دومین بار نگاه کردم تو صورتش دلم براش سوخت داشت گریه می کرد خلاصه عطر و بهم داد و گفت فراموش ام نکن و بهم زنگ بزنم منم بهت زنگ می زنم گفتم باشه مطمئن باش خب کم کم رابطم باهاش کم شد بعد از چند هفته زنگ زد گفت امدم ..... بیا ببینمت منم گفتم باشه اما به اصرار خلاصه رفتم یه چند دقیقه و برگشتم اون باز رفت تهران بعد از چند ماه بهم زنگ زد که دبی بوده و الانم.....اون روز من و دوستم قرار بود با هم بریم بیرون باهاش سر ساعت 5 قرار گذاشتم تو یه پاسازی ساعت 5 شد و رفتیم محمد هم اونجا بود به هم سلام کردیم و دوستم رفت دنبال خریداش من و محمد هم رفتیم گشتیم بهش گفتم بام از دبی چی خریدی گفت راستش نمی دونستم چی برات بخرم بیا بریم همین جا برات عروسک قشنگ بگیرم گفتم نمی خوام عروسک ببرم خونه به مامانم چی بگم گفت خب بگو افتاده بود تو خیابون گفتم باشه مامان منم حتما قبول کرد نمیخوام گفت نمی خوام که نمیشه بیا هرچی دوست داری بگیر گفتم بعدش استین کتشو گرفتم و کشوندمش طرف یه مغازه یه جا کلیدی بود نصفش واسه دخترو نصفش واسه پسر با هم توافق کردیم اونو بخریم بعدش محمد گفت قلبشو تو بردار گفتم نه تو بردار بعد من برداشتمو تیرش رو هم اون برداشت و گفت مواظب قلبم باش گفتم باشه تو مواظب تیر من باش خیالت از قلبت راحت بعد خداحافظی کرد و از دوستمم خداحافظی کرد رفتیم بیرون حالا دیگه دوستم ولم نمی کرد می گفت من محمد میخوام گفتم زهرمار به ناموس مردم چه کار داری فرداش که رفتیم مدرسه این دهن لق رفت گفت اره ......یه دوست پسری پیدا کرده که هی می گفت من محمد می خوام اون روز با یه بدبختی تحملش کردم محمد هم رفت تهران اما اینبار دیگه رابطمون کم نشد برعکس بیشتر هم شد هر روز بهم زنگ می زنیم دیگه نمیدونم در اینده چه خواهد شد ...... خب این یکی تموم شد داستان بعدی راجع به همون دوستمه که هی محمد محمد می کرد اسمشم ( یه زندگی که بیشتر با پسرا گذشت) ....بینندگان و خوانندگان عزیز تا برنامه بعد خدانگهدار یادم نیست چند وقت پیش شاید یک سال شاید هم چند ماه پیش تو تابستون بود . اون روزا رابطه ی خیلی خوبی با دوستای تو کوچمون داشتم همیشه با هم بودیم فقط شبا برای خوابیدن می رفتیم خونمون.. صبح که از خواب بیدار می شدیم می رفتیم سراغ همدیگه هممون هم خیلی خوش خواب بودیم اگه صبح خیلی زود بیدار می شدیم ساعت 11 بود اون موقع گروهمون سه نفره بود چند روز بعد یه دختری تازه امد تو کوچمون اونم دلش خواست بیاد تو گروهمون ما هم قبول کردیم از اون روز به بعد شدیم 4 نفر شبا می شستیم تو حیاط خیلی خوش می گذشت هر کدوم از خانواده هامون پارک یا شهربازی می خواستن برن بقیمون هم هماهنگ می کردیم تا با هم باشیم یه روز همگی با هم با خانواده هامون رفتیم پارک 4 تایی رفتیم بگردیم داشتیم می گشتیم که یه پسر سوار دوچرخه حدود 16یا17 ساله افتاد دنبالمون من اون روز یه شال زرد سرم کرده بودم خب اون پسره هم اومد به من گیر داد ما هم خلاصه با یه بدبختی از دستشون فرار کردیم داشتیم می رفتیم که یه پسری به یکی از دوستای من (سحر) گیر داد خب سحر هم رفت باهاش و داشتن با هم صحبت می کردن که منو عطیه داشتیم بهشون می خندیدیم دوست اون پسره اسمش محمد بود خیلی خوشگل و خوشتیپ هم بود داشتیم می خندیدیم که محمد گفت بیا کارت دارم من و عطیه هم کنار هم دیگه بودیم منم به عطیه گفتم برو دیگه محمد گفت به اون چه کار دارم تو رو دارم می گم دست و پامو گم کردم چند لحظه مکث کردم خودمو جمع و جور کردمو رفتم پیشش وقتی رفتم گفت سلام منم جوابشو دادم خیلی استرس داشتم بهم گفت چرا اینقدر می ترسی منم سرمو انداختم پایین خندید و برام شمارشو نوشت بعد هم خداحافظی کردم سحر هم امد و رفتیم پیش خانواده هامون شام خوردیم و ساعت 12 شب بود که برگشتیم خونه خوابیدم ... فرداش عصری بود که عطیه گفت بیاین بریم مخابرات خب رفتیم هر کدومشون زنگیدن به دوست پسراشون منم بیرون وایسادم تا بیان روم نمیشد به محمد زنگ بزنم....زنگ بزنم چی بگم؟؟؟؟؟ بگم من.......هستم خب که چی؟؟؟؟؟؟ بعد از نیم ساعت رضایت دادن امدن بیرون ...چند روز بعد سحر با مصطفی قرار گذاشت منم با خودش به زور برد رفتیم پارک ...... بعد مصطفی با یه پسری امد از دور نتونستم تشخیص بدم که کیه فقط گفتم سحر اون پسره که خوشتیپ وقتی امدن نزدیک دیدم ای وااااااای محمده سرمو انداختم پایین مصطفی دست سحرو گرفت و رفت حالا من موندم و محمد چی بگم؟؟؟ خداروشکر محمد یه زبونی داشت که همش اون صحبت کرد و منم گوش دادم بعد مصطفی و سحر امدن گفتم بریم خونه دیگه بسه بعد محمد گفت باشه میرسونمتون گفتم باشه رفتیم سرکوچه مون خواستم خداحافظی کنم محمد دستشو اورد جلو خواست دست بده منم سرمو انداختم پایین گفتم خداحافظ و رفتیم با سحر خونه کم کم رابطم با محمد خوب شد هر روز می رفتیم بیرون با هم دیگه خیلی خوش می گذشت .......ادامه برا بعد...خداحافظ
سلام چطورین؟ میگم من از این داستان هایی که مینویسم براتون سوتفاهم پیش نیاد اینا که واسه من
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات
